حكيم ابوالقاسم فردوسى
216
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
به ايوان خراميد و بنشست شاد * كلاه كيانى بسر بر نهاد مى آورد و رامشگران را بخواند * همه كامها با سياوش براند سه روز اندر آن سور مى در كشيد * نبد بر در گنج بند و كليد [ بخشش جان سودابه خواستن سياوش از پدر ] چهارم بتخت كيى بر نشست * يكى گرزهء گاو پيكر بدست بر آشفت و سودابه را پيش خواند * گذشته سخنها برو بر براند كه بىشرمى و بد بسى كردهء * فراوان دل من بيازردهء يكى بد نمودى بفرجام كار * كه بر جان فرزند من زينهار بخوردى و در آتش انداختى * برين گونه بر جادويى ساختى نيايد ترا پوزش اكنون به كار * بپرداز جاى و بر آراى كار نشايد كه باشى تو اندر زمين * جز آويختن نيست پاداش اين به دو گفت سودابه كاى شهريار * تو آتش بدين تارك من ببار مرا گر همى سر ببايد بريد * مكافات اين بد كه بر من رسيد بفرماى و من دل نهادم برين * نبود آتش تيز با او بكين سياوش سخن راست گويد همى * دل شاه از غم بشويد همى همه جادوى زال كرد اندرين * نخواهم كه دارى دل از من بكين به دو گفت نيرنگ دارى هنوز * نگردد همى پشت شوخيت كوز به ايرانيان گفت شاه جهان * كزين بد كه اين ساخت اندر نهان چه سازم چه باشد مكافات اين * همه شاه را خواندند آفرين كه پاداش اين آنكه بىجان شود * ز بد كردن خويش پيچان شود بدژخيم فرمود كين را بكوى * ز دار اندر آويز و برتاب روى چو سودابه را روى برگاشتند * شبستان همه بانگ برداشتند دل شاه كاوس پر درد شد * نهان داشت رنگ رخش زرد شد سياوش چنين گفت با شهريار * كه دل را بدين كار رنجه مدار به من بخش سودابه را زين گناه * پذيرد مگر پند و آيد به راه همى گفت با دل كه بر دست شاه * گر ايدونكه سودابه گردد تباه بفرجام كار او پشيمان شود * ز من بيند او غم چو پيچان شود بهانه همى جست زان كار شاه * بدان تا ببخشد گذشته گناه سياوش را گفت بخشيدمش * ازان پس كه خون ريختن ديدمش سياوش ببوسيد تخت پدر * و زان تخت برخاست و آمد بدر شبستان همه پيش سودابه باز * دويدند و بردند او را نماز برين گونه بگذشت يك روزگار * برو گرمتر شد دل شهريار چنان شد دلش باز از مهر اوى * كه ديده نه برداشت از چهر اوى دگر باره با شهريار جهان * همى جادوى ساخت اندر نهان بدان تا شود با سياوش بد * بدانسان كه از گوهر او سزد ز گفتار او شاه شد در گمان * نكرد ايچ بر كس پديد از مهان [ بجايى كه كارى چنين اوفتاد * خرد بايد و دانش و دين و داد ] [ چنانچون بود مردم ترسكار * بر آيد بكام دل مرد كار ]